خلوت‌خانه قوها
پشت غربت اقاقی ها

 

گم گشته ی دیار محبت کجا رود                      نام حبیب هست و نشان حبیب نیست

دایی حبیبم هم به محبوبش پیوست!

در آستانه 50 سالگی و ناگهان ...چقدر زود دیر شد

قلب دردمندش از جور نامردمان و تن رنجورش از سالها مجاهدت و نبرد در راه وطن تسلیم خاک شد و جان به دیدار جانان برد

و ما برای خوردن یک سیب تنهاتر ماندیم!!

پيام هاي ديگران ()        link        سه‌شنبه ۱٧ اسفند ،۱۳۸٩ - حمید رضا شهسواری
سفر عشق1

از دور ناگهان گنبدی طلایی در میان دو مناره درخشان نمایان می شود مدیر کاروان در حالی که زیارت عاشورا می خواند با صدای بلند و با یک حالت حماسی می گوید: "بله! حرم حضرت ابوالفضل هم دیده می شود" ناگهان فریاد صلوات فضای اتوبوس در پیت عراقی را پر میکند و همهمه ها و صحبتها جای خود را به هق هق گریه می دهد .

نا خود آگاه اشک از چشمانم سرازیر می شود و بغض گلویم را می فشارد اتوبوس نزدیک و نزدیک تر می شود  و شوق دیدار خستگی مفرط مسیری را که از نجف تا سامرا و کاظمین و بغداد  و از آنجا تا کربلا پیموده ایم و همچنین گرمای و حشتناک هوا را از یادم می برد در یک حالت خلسه و بی وزنی و منگی بالاخره به محل اقامت می رسیم.

 طاقت ماندن ندارم وسایل و همراهان را در لابی هتل رها میکنم و میزنم بیرون  از گیت  ورودی محوطه رد می شوم و خود را روبروی بنایی می بینم که روی سر درش نوشته 'السلام علیک یا زینب کبری' ساختمانی کو چک که چندین پله  به بالا میخورد یادم می آید که زینب بر فراز تپه ای کوچک می آید و میدان جنگ را در نظر می گیرد و برای برادر دعا می کند . پس اینجا تل زینبیه است.

گریان از پله ها بالا می روم وارد صحن میشوم بغض گلویم را میفشارد 'سلام بر تو که بر این نقطه ایستادی و به فاصله هفتاد و پنج متر  آنطرفتر برادرت را سر بریده بر گودال دیدی و فریاد بر آوردی وا محمدا ! این صید دست و پا زده در خون حسین توست!'

دو رکعت نماز می خوانم و بیرون می آیم درست روبروی چشمانم حرم حسینی است بر سر درحرم نوشته ' السلام علیک یا قتیل العبرات' ای کشته اشکها سلام بر تو.

دلم می خواهد داخل بروم ولی باید آداب زیارت را رعایت کنم از راه آمده ام تنم کثیف و لباسم خاکی است باید غسل زیارتی بکنم و پاکیزه به زیارت بروم برای همین تصمیم می گیرم دور حرم چرخی بزنم

دست راست و پایین تل کوچه حبیب بن مظاهر این پیر با معرفت کربلا هست و انتهای کوچه خیمه گاه خاندان حسینی از در که وارد می شوی خیمه ابوالفضل هست و به ذهنت می آید خیمه اش در پیشانی و نزدیک به دشمن است تا اهل حرم آسوده باشند

بعد خیمه حسین و زینب و پشت سر آنها خیمه امام سجاد کمی دور تر خیمه قاسم بن حسن و بقیه دیگر مشخص نیست

 به مسیرم ادامه می دهم گرمای ظهر طاقت فرساست گوشم صدای اطراف را نمی شنود  و پر است از همهمه لشگر گاه و صدای چکا چک شمشیر ها و به هم خوردن نیزه ها

 از میان حرم حسینی و حرم حضرت ابوالفضل می گذرم رو برویم بین الحرمین است و در انتهای آن گنبد طلایی با غیرت کربلا

می دانم چرا این قدر دور از برادر و خیمه ها قرار دارد وقتی حسین بالای سرش آمد گفت برادر جان مرا به خیمه ها نبر چون از کودکانت شرمسارم و بعضی گفته اند اینقدر بدنش تکه تکه شده بود که برادر واهمه داشت اصحاب خیمه ها امید قلبشان را به این حالت ببینند

بر می گردم هتل تا خود را برای زیارت بعد از ظهر آماده کنم ...

پيام هاي ديگران ()        link        دوشنبه ٥ مهر ،۱۳۸٩ - حمید رضا شهسواری
شوق دیدار

خدایا من به تو مشتاقم و گواه پروندگی توام...

از لحظه ای که تو سایت رفتم و ثبت نام کردم تا زمان برنده شدن و انتخاب تور و نام نویسی و تا الان که میدونم 18 شهریور میریم کربلا دل تو دلم نیست

 بله 18 شهریور ... کربلا...

سرزمین خاطره ای بسیار دور  ...

سرزمین واقعه ای بسیار عجیب...

و سرزمین آدمی بسیار شگفت ...

دوستان ! دیگر هوای نینوا دارد دلم    روی دل با کاروان کربلا دارد دلم

پيام هاي ديگران ()        link        یکشنبه ٢٧ تیر ،۱۳۸٩ - حمید رضا شهسواری
فصل زایش خورشید

سلام

نوروز باستانی و آغاز فصل رویش و زندگی -سرسبزی و خرمی بر شما خجسته باد

پيام هاي ديگران ()        link        چهارشنبه ۱۱ فروردین ،۱۳۸٩ - حمید رضا شهسواری
بی نوایی

شب با گلوی خونین

خوانده است دیرگاه...

دریا نشسته سرد!

یک شاخه در سیاهی جنگل

به سوی نور فریاد می کشد!

                                         ا.بامداد

پيام هاي ديگران ()        link        چهارشنبه ٥ اسفند ،۱۳۸۸ - حمید رضا شهسواری
نوستالوژی

سلام

بعضی صحنه ها و خاطرات تو زندگی آدم هست که مثل یه تابلوی نقاشی خیال انگیز و وهم آلود و مبهم همیشه در خاطرش میمونه صحنه هایی از یه تیکه زمان یا مکان خاص

یه حس خوب،  یه حس شادی شاید هم غم،  حس دلتنگی، نمیدونم....

یکی از این صحنهای که توصیفش کردم همیشه تو ذهن من هست سعی میکنم انو براتون روایت کنم:

صبحگاهان

سراشیبی تند

و سرمایی خفیف

و طنین جیغ کلاغان

بر فراز بلند درختان تبریزی

پيام هاي ديگران ()        link        سه‌شنبه ٢٩ دی ،۱۳۸۸ - حمید رضا شهسواری
بازم من!!!!!!!!

سلام

مشغله زندگی و گرفت و بست کارو اعصاب و حوصله مجال آبدیت رو از ما گرفته بود مزید بر اینکه از ایجا به بلاگفا هم اسباب کشی کرده بودیم هر چند به پا قدکم بلاگفا بود یا قضای روزگار مجالی بر نوشتهای بر بلاگفا پیش نیومد

الا ایهاالحال(چه خفن) و علی الظاهر(سبز) وب ما در بلاگفا حذف گردیده

بنا بر این همین جا و همین مکان انشالله بیشتر و بهتر در خدمتتان خواهیم بود!!!!

باقی بقایتان

پيام هاي ديگران ()        link        دوشنبه ٢۸ دی ،۱۳۸۸ - حمید رضا شهسواری
واحه ای در لحظه ای

زادن رنج است زیستن رنج کشیدن است و مردن رنجی دیگر. از وقتی زاده میشویم محکومیم که رنج بکشیم چه آن وقت که می زییم چه وقتی که بیمار میشویم و چه وقتی که عزیزی را از دست می دهیم (قریب به مضمون . بودا)

درست ۱ ماه پیش یکی از عزیز ترین کسانم رو از دست دادم دایی عزیزم کسی که واقعا حکم پدر رو برام داشت بدون اینکه حتی ساعتی مریض بشه قلب مهربونش از تپیدن ایستاد

رفت و پشت حوصله نور ها دراز کشید و هیچ فکر نکرد که ما برای خوردن یک سیب چقدر تنها مانده ایم....
یه روزم به ما میگن رفیق! وقت شما تمام است...... شب برای همیشه خوش باد!!!!!!

بوی سهراب می آید: به سراغ من اگر می آیید پشت هیچستانم......

پيام هاي ديگران ()        link        چهارشنبه ۸ اسفند ،۱۳۸٦ - حمید رضا شهسواری